لب ها می لرزند .......
لب ها می لرزند …
شب می تپد …
جنگل نفس می کشد …
پروای چه داری؟
مرا در شب بازوانت سفر ده …
انگشتان شانه ات رامی فشارم و بادشقایق راپرپر می کند …
به سقف جنگل می نگری …
ستارگان درخیسی چشمانت می دوند …
بی اشک،چشمان تو نا تمام است و نمناکی جنگل نارساست …
دستانت را می گشایی …
گره تاریکی می گشاید …
چشمان را بسپاریم که مهتاب آشنایی فرودآمد …
باد می شکند ...
شب راکد می ماند …
جنگل از تپش می افتد …
جوشش اشک هماهنگی را می شنویم …
و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود …